|
|
|
|
|
روزهایاداورخاطرات میشوند دلت را به هر چه بود... داده ای که از نگاه تو کسی پرت میشود تو:سال که نه"ماه که نه ـ روز میشوی مثل ۱۵ روز اول سال... تو هم که نباشی ثانیه ها زهر کشنده نه کشنده ی ساعت ها میشوند که حول محور غرورت میچرخند و غرور به پایت ریخته میشود تو می ایستی که نکند کسی منتظرت باشد... یک نفر محکوم میشود به هر چه باداباد وباد میبرد اورا به هرچه بودو نبود بود یا نبود میشود قصه ی تو... stop میشوی که این خودکار قرمز مینویسد می ایستم پشت "نه" و"نه"میشودتکه کلام بچه های تازه زبان ۱۵بار میشود "نه" را نوشت ۱۵ بار "تو"را... ۱۵یعنی:یک نفر پشت این قلب ایستاده است...
|
||
|
|
|
|
|
وقتی که محکوم به هرچه باداباد هستی اسمان قفس بزرگتریست که در ندارد باز یا بسته ـ کرکس یا کبوتر چه فرق میکند؟ زندگی اجبار است و رفتن تو اجبار" قسم به (این اسم...) ق س م ب ه " ازادی که خیال تو قفسی بود و در نداشت... |
||
|
|
|
|
|
هر شب به خاطر بی خوابی خود دارم گریه می کنم... *** ۸۷ هم با تمام خوبی ها و اتفاقاتش" چه مثبت وچه منفی (البته از دیدگاه ما ) گذشت... بهترین عکسها در اتاق های تاریک ظاهر می شوند، پس هر وقت در قسمت تاریک زندگیت قرار گرفتی بدان که خدا قراره یک عکس جالب ازت بسازه... همیشه از اتفاقات و امتحان های بزرگ باید درس های بزرگ گرفت ... سال 87 که برای من اینجوری تموم شد و چیزهای بزرگی یاد گرفتم ولی در عین حال سخت گذشت و باز هم سخت... "خدا رو شکر" و منو بیشتر به یاد این شعر از "قیصر امین پور" کشوند، شعری که با سه مصرع اول ارتباط زیادتری برقرار می کنم: هردم دردی از پی دردی ای سال با این تن ناتوان چه کردی ای سال؟ رفتی و گذشتن تو یک عمر گذشت ای صد سال سیاه برنگردی ای سال داخل این پست از دیدگاه شاعر عزیز و دوست خوبم اقای قاسم زاگان بهره بردم که واقعا به جاست.من از ایشان صمیمانه متشکرم که زحمت کشیدند و بنده رو مورد لطف مطالعه ی خویش قرار دادند. نویسنده: سلام مجید جان امیدوارم سال 88 سال خوبی ... برای همه شما دوستان باشد. نوروز مبارک |
||
|
|
|
|
|
نه معماری بلند اوازه ام
نه پیکرتراشی از عصررنسانس نه اشنای دیرینه ی مرمر اما باید بدانم چگونه تورا افریده ام که تاریخ شعرهای من به بتکده ها میرسد... کاری اینچنین نه شایسته ی غرور من است نه قداست تو اعتراف کرده ای که سالهاست میشناسمت مگر میتوانم در خیابانهای شعر فریاد نزنم... دوووستت مییدارم را باخط شکسته ای روی پیکرت نوشته ام... نمیتوانم دردی که در چشمانم شناور است را سانسور کنم چرا که قدم زدن هایم را با تو شبکه های خبری اعلام کرده اند شعر ابروی مرا برده است و واژه ها کوس رسوایی مرا زده اند... که باید ابراهیمی شوم وتیشه به ریشه ی وجود " تو " نه خودم بزنم که ذره ذره ساختمت... |
||
|
|
|
|
|
برایشان خواندی شمس والقمر والضحی و دلیل اوردی بر خود کامگیشان ... تا ابد بماند :اقرا بسم... به نام تکبیرهای هفتگیمان میان حجهای ناتمام جای سوال گذاشتی برای این قوم افشا کردی قران راکه تفسیر دلبخواهی کرده اند میان ایه های بریده بریده ی اکبرت امروز ایه ها قیام کرده اند... تا عقیله العرب ببیند افشا شدنت میان خواب خاطره های دختر دیروز که بلند بلند نازل شدی بر بادهای مخالف... |
||